پست ثابت

 

سلام به دوستای عزیزم


به وب م خوش اومدین


 


من میخوام بدونم این بیشعور از کجا اومد؟


خداوکیلی این موقع از تابستون سرما خوردگی دیگه از کجا پیداش شد؟؟

ن من میخوام بدونم این بیشعور از کجا اومد؟

 

هشتگ:من دارم میمیرم -_-

(دعا کنید نمیرم -_- اینجا بدون من سوتو کوره -_-)

 

از سرفه زیادی عق میزنم -_-

 

تب. لرز. بدن درد . سرفه.عطسه وااااااااایییییییی :(

خدا نصیبتون نکنه :(

 

 

دیگه بماند اون شیش تا لیوان. دمنوش گیاهی که مادر جان به خوردمان داد  -_____- و سیس با لنگ دمپایی اشپز خانه بالا سرم وایساد و مجبورم کرد دوتا کاسه سوپ بخورم  -_-

 

هشتگ: من دارم میترکم -_-

 

به قول خواهر جان قیافه م شده مثله معتادایی ک مواد بهشون نرسیده و خمارن :| هیم فین فین میکنم :|

اجازه ندارم از اتاق بیام بیرون ک مبادا بقیه هم مریض شن :| الا موارد فوق ضروری :))))

 

 

پ.ن: زیر پتو در حال تایپ این پست ای لاو یو بیان :)

 

 

 

ای عشق دیرین مرو :(

تابستون، ای عشــــــــــق دیرین ، مرو :(


+تنها  ۲۸روز  دیگر تا بدبختی -_-

همه بدبختی ها از همین ترس شروع میشود...


ترس.....


همه ی بدبختی از همین ترس شروع می شود

ترس از شکست

ترس از تمسخر

ترس از گذشتن

ترس از آبرو

و هزاران هزار ترسِ دیگر

که ما را وا می دارد

از هرچه که نامش زندگیست

از تجربه 

از خنده هایی که شاید گریه شود 

از گریه هایی که بی شک خنده می شود

از رها کردن و ادامه دادن

از شانه بالا انداختن و

سرمست زیرِ لب زم زمه کردنِ

هرچه باد آ باد

بیا و این سه حرف را

جایگزین کن

بجای ترس

بگو خدا 

می بینی ؟ 

این سه حرف کجا؛ آن کجا !

حرفِ مردم مهمانِ سفره هایِ 

آن آدمکهای بی کارِ این روزگار است

تمسخر؛ کارِ آدمهای بددل 

امروز اگر حواست به زندگی نباشد

فردا زندگی تمامِ حواست را

جمعِ حسرت هایت می کند

حواست باشد

ته دیگ ^_^

لوکیشن: خونه خاله فهیمه


نصف شبه

صدای هوهوی باد میاد

با احساس گرسنگی شدیدی از خواب برمیخیزد میخواهد باز هم بخوابد اما این گرسنگی لعنتی نمیگذارد

ارام ارام و کورمال کورمال به طرف اشپزخونه حرکت میکند در اتاق با صدای تق‌ـی باز میشود از راه رو میگذرد و به اشپزخانه میرسد هالوژن ها را روشن میکند و نور ضعیفی اشپزخانه را کمی روشن میکند در یخچال را باز میکند کمی جست و جو میکند اما چیزی باب میلش نمی یابد ظرف سفید ته یخچال نظرش را جلب میکندان را بیرون میکشد  و از دیدن چیزی ک در ظرف است مات و بهوت میشود 0_0

ته دیگ سیب زمینی ^_^

با خود می اندیشد چطور چنین چیزی ممکن است :/

+ بیخیال فکر کردن....مردم از گشنگی -_-

تکه ای از ته دیگ را در دهنش میگذارد و از صدای قرچ و قورچش غرق لذت میشود ^_^ و همین طور تکه های بعدی و بعد تری :/

احساس میکند یکی اورا میپاد :/

چشمی دور تا دور اشپزخانه میچرخاند ک ناگهاااان با سه جفت چشم ک کم مانده از حدقه بیرون بزند و کف اشپزخونه بندری بره مواجه میشه :/


اوه...اوضاع قاراش میشه :///

یهو مثله زامبیا حمله کردن طرفم :/

ظرف رو  برداشتمو د برو ک رفتیم خخخخ

حالا من بدو خاله بدو من بدو ابجیم بدو یگانه بدو :/ 

اخرم گیرم انداختن همه ته دیگا رو خوردن :(

شانس اوردم پشت مبل ک رسیدم دوسه تا تیکه خوردم :/



پ.ن: هنوزم نفهمیدم اون ظرف ته دیگ چطور تو یخچال مونده بود :/

پ.ن تر : هو هوی باد از کجا اومد این وسط :/ 

اخی اقاهه مُرد شد :||||

در حال دیدن یه فیلم جنایی 0_0

فربد : با تفنگ زدش دوف دوف ...هع اقاهه مٌرد شد :(

من :/// چی شد؟

+ عه مگه نمیشنوی؟ میگم اقاهه مُرد شد (:|)

_ اها ینی مرد ؟؟؟

+ اوا نمُرد که :(

- اها افرین مرد درسته نه مرد شد :/

+ میگم مرد نشده هی تو بگو مرد...چرا مرد نمیشی اقاهه بِمُر دیگه...

- :////

داشتم فک میکردم جمله سازی منم تو زبان انگلیسی یه چیزی مثه حرف زدنه فربده :/

فربد ^_^

‌‌

یه اردوی خانومانه بدور از هر گونه مذکر :)







در یک جمله کوتاه: دیروز عالی بود ^_^ 


جای همه دوخیا خالی :)

خب دیگه...منم نوشتم :))))

یه وقتایی هیچ سوژه ای واسه پست گذاشتن نداری

ولی احساس میکنی حتما باید یه چیزی بنوسی

هرچی...

فقط بنویسی...


:///

نمیدونم چه سیستمیه ک هم زود میگذره هم بد میگذره :/

نمیدونم چه سیستمیه ک هم زود میگذره هم بد میگذره :/

یا این همه هر تابستون میگم من هیچی از این تابستون نفهمیدم :/

بنظرم این خستگی ناشی از هیچ کاری نکردن منطقی نیستا :/

الان دقیقا یک هفته و یک روز :/ یا به عبارتی هشت روزه ک صبحا از خواب پا میشم با خودم عهد میبندم ک بشینم از همین الان درس بخونم :/ ولی کل روز تو بیان ولو ام :/ 

دوتا تابلو نقاشیه کامل نشده دارم :/

این بیان مارو از کارو زندگی انداختا...هی میخوام برم ولی هر جور حساب میکنم میبینم؛ خیلی بچه باحالیم بدون من اینجا سوت و کوره :/



هعی...روزای خوبم بلاخره میاد :/ فقط دادیم چین بسازه ارزون در بیاد :/ صبر کنید میاد :/

تابستونم داره تموم میشه >‌_< دوباره مدرسه....ووییی خدا -_-

ای کاش دو روز در میون میرفتیم مدرسه :/ اون وقت من حاضر بودم تابستونم بیام مدرسه :/ صب تا شبم برم مدرسه :/


میدونین بدبختی ینی چی؟ 

کولرتون ریپ زده باشه باد گرم بده بیرون :///////// قشنگ بخار بعدشم اب میشینا من الان از تو لیوان دارم واستون پست میزارم :/


خبببببب تا چرتو پرت نویسی دیگر بدرود :)))))

ها ها ها ها :/


والا :/


راستی :(



نه لایکی نه کامنتی

خیلی بیشخصیت شدینا :||||





پ.ن: خواهشا برای سلامتی اقای شباهنگ هم دعا کنید :)

°•°•°•°•°•°•°



سلاام :)

انصاف نیست که دنیا آنقدر 


کوچک باشد 



که آدمهای تکراری را روزی صدبار ببینی




و آنقدر بزرگ باشد 


که نتوانی کسی را که دلت میخواهد




حتی یک بار ببینی...


پ.ن :



راستی فهمیدین نبودم؟ :/

دی جی میخوام قِرِش بدم یَتا بستنی بهم میدی؟؟؟ 💃💃💃🙅💁🙋

امروز بایه صحنه خیلی باحال مواجه شدم ^_^

وقتی که بابابزرگم👴 واسه مامانبزرگم👵 پاستیل خرید ^_^🙊🙉🙈

ای جان ^_^😹

با این که ۷۰...۷۵ سالشونه ولی دلشون از منم جوون تره :)👸👱

مامانبزرگم ک میگه ۱۴ سالشه بابا بزرگمم ۲۰ خخخخ

خوش بحالشون واقعا ^_^😻

ایشالا ۱۰۰۰۰۰۰۰ ساله شن :)❤


الکی نوشت : به منم پاستیل ندادن نامردا :((( (خخخ)

: عنوانم تو حلقتوووون😂😂(دیفونه م خودتونید)

: دیگه چخبر؟

: حوصله م سر رفته 😞

:بلاخره اون اتفاق قشنگه افتاد :)




اِی کاش...

کاش 

امروز

یه اتفاق قشنگ بیوفته...

دلم تنگ شده....برگردین...

سلام علیکم و رحمة الله :)


احوال پرسی نکنم بهتره چون هیشکی جواب نمیده 

دلم تنگ شده واسه اون رفقای بی معرفتی که اومدن وبلاگ ساختن خودشونو تو دلمون جاکردن ولی یهو گذاشتن رفتن...دیگه هم برنگشتن حداقل تا الان...


بدون اونا دیگه حس نوشتن نیس :(


ای کاش برگردن تا مام برگردیم :)

خداحافظ...

همدیگر را پیر نکنیم


کاری به کار همدیگر نداشته باشیم...


باور کنید تک تک آدم ها زخمی‌اند....

هرکس‌ درد خودش را دارد

دغدغه‌ی خودش را دارد

مشغله‌ی خودش دارد

باور کنید...

ذهن‌ها خسته‌اند

قلب‌ها زخمی‌اند

زبان‌ها بسته‌اند

برای دیگران آرزو کنیم

بهترین‌ها را....

راحتی را....

همه گم شده‌ایم

یاری کنیم همدیگر را

تا زندگی برایمان لذتبخش شود..

آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند..

آدمها در یک لحظه ..

با یک تلفن...

با یک جمله ...

با یک نگاه ... 

با یک اتفاق....

با یک نیامدن..

بایک دیر رسیدن.

بایک "باید برویم"..

وبایک "تمام کنیم" پیر میشوند

آدمها را لحظه ها پیر نمیکنند..

آدم را آدم ها پیر می کنند.

سعی ڪنیم هوای دل همدیگر را بیشٺر داشٺہ باشیم.

همدیگر را پیر نڪنیم.



یه چیزی نوشت: عکسو خیلی دوست دارم...

عملیات سوسکی :/

اهم اهم...
سلام. خدمت حضار گرامی چنتا تشکر داشتم از کسایی ک من رو در این عملیات همراهی نمودند
با تشکر از دمپایی های عزیز :دی
با قدردانی از تارو مار گرامی ک جانفشانی کردند در این عملیات :دی
و همچنین تشکر از مگس کش ک وظیفه حمل مجرم رو داشتند :دی
و تشکر اصلی اصلی از خودم ک طرح عملیات رو ریختم و اگه نبودم هیچ کاری انجام نمیشد :دیییییی

بالاخره این عملیات سخت و طاقت فرسا رو به پایان رسانیدیم ولی متاسفانه مجرم حین عملیات کشته شد :/ و پس از ان جسد را به باغچه منتقل کرده و دفن نمودیم :/


تقصیر خودش بود با زبون خوش گفتم برو بیرون نرفت منم زدم کتلتش کردم :/

بغض ینی...

بغض ینی دردایی که رسیدن به گلوت

بغض ینی تنهایی و نمونده هیشکی پَلوت

بغض... بغض بغض

پست رو بیخیال...

پست رو بیخیال حالتون چطوره رفقا؟؟؟؟

دنیای واقعی اینجاس...

سلامتیه همه ﮐـه ﻣﯿـﮕید ﺍﯾﻨـﺠﺎ ﺩﻧـﯿﺎﯼ ﻣﺠـﺎﺯﯾﻪ ؟؟


ﺩﻧـﯿﺎﯼ ﻣـﺠﺎﺯﯼ ﺍﻭﻥ ﺑﯿـﺮﻭﻧﻪ !

ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﻧﻘﺎﺑﻦ ! 

ﻫـﻤﻪ ﺗـﻮ ﻗـﯿﺎﻓﻦ ! 

ﺣﺘـﯽ ﻣﻦ ! ﺣﺘـﯽ ﺗﻮ !

ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﯾﻨﺠـﺎﺱ ! 

ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﺭﯾﺎ ﻭ ﺧﺎﮐﯽ ! 

ﮐـﺴﯽ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮ ﻧﻤﯿﭙـﻮﺷﻮﻧﻪ ! 

ﮐـﺴﯽ ﺍﺷﮑﺎﺷـﻮ ﭘﺎﮎ ﻧﻤـﯿﮑﻨﻪ ! 

ﮐـﺴﯽ ﺑﻐﻀـﺎﺷﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﻧﻤﯿﺪﻩ ! 

ﮐـﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭼﻬﺮﺵ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﻧﻤﯿﺸﻪ !!! 

ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ﺍﺭﺯﻭﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ ! 

ﺍﯾﻨـﺠﺎ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﻧـﮕﻔـﺘﺲ ! 

ﺣـﺮﻓﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯿﺸـﻪ ﺯﺩ ! 

ﺩﯾﺪﯼ؟؟؟

ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﯾﻨـﺠﺎس...

***


حتی اینجام نمیتونم دردودل کنم 

هعی خدا :)


یاد بگیر بانو...

یاﺩ ﺑﮕﯿﺮ بانو:

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦِ، به ﺧﺎﻃﺮِ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ!

ﻋﺸﻖ، ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪﻩ ﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ

ﻧﻤﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ!

ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﻋﺰﯾﺰﻡ؛

ﺑﻪ ﺭﻭﺯﺗﺮﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﮐﻤﺪ

ﻻ ﺑﻪ ﻻﯼِ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼِ ﺧﺎﻧﮕﯽِ ﮔﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﻢ

ﺑﺴﺘﺮِ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯼِ ﺷﯿﺮﯾﻦِ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺮﻭﺩ

ﺩﻧﯿﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﻟﻮﺍﺯﻡ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﺸﺖ ﺁﺏ ﺗﻤﺎﻣﺶ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!

ﻭ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ...

ﺧﻮﺩِ ﺗﻮ

ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ

ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻕِ ﺧﺪﺍﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ، ﻧﺸﺎﻥِ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ...

ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺴﭙﺎﺭ

ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩِ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ

ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﯼ ﺁﺭﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﯼ

ﻧﮕﺎﻩِ ﺧﻮﺍﻫﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻭﺯﺩ ﻭ ﺑﮕﻮﯾﺪ:

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ

ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ؟

ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺵ، ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺸﻮﯼ «باﻧﻮﯼِ» ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾش!


آدم هایی هستند که خوبند
خوب بودن به خوردشان رفته
آمده اند که مهر بیاورند
نه جنسیتشان مهم است
نه عقایدشان
نه سنشان
نه تحصیلاتشان
آدم های خوب همیشه ماندگارند :)